معراج آسمانی

متن مرتبط با «سخنان کوتاه» در سایت معراج آسمانی نوشته شده است

داستانهای کوتاه وپند آموز3

  • نیلوبلاگ

    فرزند عمر و مدح على (ع )   بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ عبيدالله بن عمر يك سردار ايرانى را كشته ، و عثمان بن عفان از اجراى حد الهى در مورد او سر باز زده بود، از اين جهت وى در زمان خلافت اميرالمؤمنين (عليه السلام ) از عدالت وى ترسيد و به معاويه ! پيوست ! معاويه از آمدن فرزند خليفه ثانى خيلى خوشحال گشت ، و از او خواست در بالاى منبر مردم را بر ضد على شورانيده و چنين قلمداد كند كه او عثمان را كشته است ، و هر چه مى تواند از فحش و ناسزاگويى و... در مورد على كوتاه نيايد. عبيدال...

    ادامه مطلب
  • داستانهای کوتاه وپند آموز2

  • نیلوبلاگ

      پايه تخت و انگشتر بهشتى   روزى حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه عليها از پدر خود، رسول خدا صلّلى اللّه عليه و آله تقاضاى يك انگشتر نمود؟ پيامبر اسلام به دخترش فرمود: آيا مى خواهى تو را به چيزى كه از انگشتر بهتر است ، راهنمائى كنم ؟ هر موقع كه نماز شب را خواندى ، خواسته خود را از خداوند در خواست نما كه برآورده خواهد شد. پس چون حضرت زهراء سلام اللّه عليها حاجت خود را از خداوند متعال طلب كرد، ندائى شنيد: اى فاطمه ! آنچه مى خواستى برآورده شد و هم اكنون زير سجّاده جانماز مى باشد. ح...

    ادامه مطلب
  • داستانهای کوتاه وپند آموز1

  • نیلوبلاگ

    حكومتى دادگر بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم بانوى سالخورده و فربهى بنام ((دارميه )) از ارادتمندان على عليه السلام بود، در مكه زندگى مى كرد. معاويه در موسم حج وارد مكه شد، ماءمور فرستاد آن بانو را آوردند. از او پرسيد: هيچ مى دانى چرا احضارت كردم ؟ دارميه در پاسخ گفت : نه ، خدا مى داند. معاويه : چرا على را دوست مى دارى و مرا دشمن ؟ دارميه : على را دوست مى دارم چون دادگر بود، و مساوات را رعايت مى كرد، او مستمندان را دوست و دين داران را گرامى داشت و تو را دشمن مى دارم زيرا با او كه براى...

    ادامه مطلب